تبليغاتX
پرستــــــ مهاجرـــــــــوی


پرستــــــ مهاجرـــــــــوی


قصه ی ما قصه ی عشق،قصه ی كوچ پرستو ... قصه ی يك جستجو بود،‌ جستجو بود

سالگرد ازدواج امام علی(ع)و حضرت فاطمه(س)

 

تا که پرسیدم ز منطق عشق چیست

در جوابم این چنین گفت و گریست

لیلی و مجنون همه افسانه اند

عشق تفسیری ز زهرا و علی ست

 

 

سالروز ازدواج امام علي (ع) و حضرت فاطمه (س) و

روز خانواده را به همه دوستان عزیز تبریک می گوییم....

 

 

عروسی خوبان

قنبر علی تابش

امروز روز پیوند زهرا و علی است.

عاشقانه ترین روز تاریخ.

عاشقانه ترین فصل زندگی بشر.

فصل بهار عشق، فصل بهار عاشقان.

فصل ماه و آفتاب.

فصل آینه و آب.

امروز در سرزمین رسالت، بهار می شود.

امروز درخت «عصمت» در خانه وحی شکوفه می کند و به بار می نشیند.

امروز باغ ملکوت سبزترین بهارش را تجربه می کند.

امروز ملایک، خرمن خرمن گل به دامن می کنند.

امروز، «سخن از نسل گل ها در میان است».

امروز آینه عرش، روشن ترین است.

امروز فصل فروردینِ دین است.

امروز باغ ولادت خرم ترین است.

خرم تر از اردیبهشت، خرم تر از بهشت.

بهشت امروز آرزو می کند کاش به جای مدینه باشد، تا قدم گاه استوارترین گام های عشق قرار گیرد.

عشق علی امروز چه منجلی است. امروز زهرا مهمان دل علی است. دل علی، امروز عرشی تر از همیشه است. امروز علی عاشق تر از همیشه است. شیداتر از همیشه است. امروز علی لب به شعر می گشاید.

 

 

  

دو گوهر دریا

امیر اکبرزاده

پیامبر به صورتت لبخند می زند و دستان فاطمه اش را ـ میوه دلش ـ را به دستانت می سپارد و باز با تبسمش اولین هدیه پیوندتان را تقدیم می کند.

دستان فاطمه در دستانت قرار می گیرد و دعای پیامبر است که همراهی ات می کند. پا به پای همسرت به سمت خانه ات گام برمی داری و پیامبر همچنان با نگاه، بدرقه ات می کند... .

بر لبت تبسم رضایت است و در چشمانت برق امید.

به فاطمه نگاه می کنی، دلت گواهی می دهد که نیمه دیگرت را پیامبر به تو سپرده است.

به فاطمه نگاه می کنی و خود را خوش بخت ترین مرد عالم می بینی، «چه زوج خوبی! چقدر مکمل یک دیگرند این دو گوهر دریای کرامت، رأفت، لطف و سخاوت و عشق و...!»

در چشمان فاطمه ات می بینی زنی را که تکیه گاه دلتنگی های توست. در چشمان فاطمه ات می بینی امیدی را که... .

اما ناگهان اشک در چشمانت حلقه می زند؛ در چشمان فاطمه ات چه دیده ای که این گونه دریای دلت به تلاطم افتاده است؟

 

نویسنده: سولماز & سالار ׀ تاریخ: پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀

پیام دوستی
DANCE!
برقص
KISS A LOT!
خيلي ببوس
RELAX IN NATURE!
توي طبيعت استراحت كن
HAVE FUN!
تفريح كن
AND BE HAPPY!!!!
و خوشحال باش
Make sure you scroll all the way down and read what is written :
مطمعن باشيد شما تمامي راه ها رو طي خواهيد كرد ... بخونيد چي نوشته شده
Today is International Disturbed People's Day
امروز روز جهاني آدمهاي آشفته است
Please send an encouraging message to a disturbed friend... just as I've done.
I don't care if you lick windows,or
take the special bus.
You hang in there sunshine, you're special
Every sixty seconds you spend angry, upset or mad, is a full minute of happiness you'll never get back.
هر 60 ثانيه اي رو كه با عصبانيت، ناراحتي و يا ديوانگي بگذراني، از دست دادن يك دقيقه از خوشبختي است كه ديگر به تو باز نميگردد
Today's Message of the Day is:
پيام امروز اينست:
Life is short, Break the rules, Forgive quickly, Kiss slowly, Love truly, Laugh uncontrollably, And never regret anything that made you smile..
زندگي كوتاه است، قواعد را بشكن، سريع فراموش كن، به آرامي ببوس، واقعاً عاشق باش، بدون محدوديت بخند، و هيچ چيزي كه باعث خنده ات ميگردد را رد نكن...

این پیام رو بصورت ایمیل واسه دوستاتون سند کنید. اگر سه نفر این ایمیل رو به خودتون برگردونن یعنی شما دوست خوبی هستید.

نویسنده: سولماز & سالار ׀ تاریخ: جمعه بیست و دوم آبان 1388 ׀ موضوع: خواندنی ها ׀

دختر کچل
دختری هستم به سن سی وسه

فارغ از درس  و کلاس و   مدرسه

مدرک لیسانس دارم در زبان

دارم از خود خانه و جا ومکان

مرغم و خواهم ز بهر خود خروس

مانده ام  در حسرت  تاج  عروس

مبل و اسباب و لوازم هرچه هست

پنکه و سرویس خواب وفرش وتخت

هست موجود و جهازم کامل است

پول نقد و  زانتیا  هم  شامل است

هرچه گویی هست وتنهاشوی نیست

بر سرم گیسو و زلف و مـــوی  نیست

ترسم ازبی شوهری گردم تلف

بر  دهــــانم آید از   اندوه  کـف

کاش جای این همه پول و پله

گیر می کرد شوهری توی تله

می شدم عبدو کنیز شوی خود

می نمودم   چاره درد موی خود

گیسوانی  عاریت  چون  یال اسب

می نشاندم بر سرم با زور چسب

زلف خود را چون پریشان کردمی

عیب زلف  خویش  پنهان کردمی

آنچنان شور در دلش بر پا کنم

تا که شاید در دلش مأوا کنم

بارالهــــا تو  کرم   کن  شوی را

خود مرتب می کنم این موی را

چطور بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نویسنده: سولماز & سالار ׀ تاریخ: چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 ׀ موضوع: با هم بخندیم ׀

ویژه میلاد امام رضا
سلام دوستان. پیشاپیش میلاد امام رضا رو تبریک می گم. اگه دنبال اس ام اس می گردی مژده بده که پیدا کردی

نقاره ها ز اوج مناره وزیده اند
مردم صدای آمدنت را شنیده اند
زیباتر از همیشه شده آستان تو
آقا! چقدر ریسه برایت کشیده اند

گفتی که بلا بلا بلا ، گفتم چشم ،
از روز الست با رضا گفتم چشم
من آمده ام تا به ولایت برسم،
گفتی انا من شروطها گفتم چشم

ای پسر فاطمه، نور هدی

سبزترین باغ بهار خدا

با تو دل از غصه رها می شود

پاکتر از آینه ها می شود

ای گل گلزار خدا، یا رضا

آینه ی قبله نما یا رضا

 

رفیق عازم سفر، فقط «سلام» را ببر

سفارش مریض حضرت امام را ببر

 

گداتو پس نزن  اونكه فقط می خواد یه چیز/ عمری كبوترت شدم یه بار برام گندم بریز

 

از عرش سلام سرمدی آوردند ..... آیینه ی حُسن سرمدی آوردند

با آمدن رضا(ع) از باغ بهشت ..... یک دسته گل محمدی آوردند

میلاد نور مبارک

 

رضاجان عمریست كه گوشه نشین محبتم

این گوشه را به وسعت دنیا نمیدهم یا امام الرئوف

 

 کفترا پر بزنین به دور گنبد طلا دور گنبد بشینین نیابت از کرب و بلا

پر و بالهاتون رو با هم وا کنید دل به هم بدید همه آوا کنید

ذکر یا امام رضا امام رضا به زبون بگیرید و صفا کنید

 

السلام ای حضرت سلطان عشق

یا علی موسی الرضا ای جان عشق

السلام ای بهر عاشق سرنوشت

السلام ای تربتت باغ بهشت

 

منبع : مجله اس ام اس

نویسنده: سولماز & سالار ׀ تاریخ: چهارشنبه ششم آبان 1388 ׀ موضوع: اس ام اس وجوک باحال ׀

مجسمه های شن و ماسه

 

سلام. این عکسای عجیب ودیدنی به ایمیلم ارسال شده بود حیفم اومد شما نبینید حتما نظرتونو بگید.

قربون همتون سولماز


 


 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده: سولماز & سالار ׀ تاریخ: دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ׀ موضوع: آلبوم تصاویر ׀

این عشق الهی است
سلام. این پست رو توی وبلاگ قبلیم گذاشته بودم. امروز داشتم نوشته های قدیمی رو مرور می کردم. گفتم بذارمش اینجا تا نظر شمارو هم درموردش بدونم. ایشالله خوشتون میاد

 

نمی دانم اگر قیس مجنون نمی شد،یا اگر فرهاد دیوانه وار شیرین را دوست نداشت  

آیا بازهم عشق معنا می یافت؟آیا می شد ازخدا بخواهیم که عشقی فراتراز عشق خسرو

 وشیرین درقلبمان جای دهد؟ 

نمی دانم اگر روزگار بی رحم ،سنگ نفرت رابه طرف قلبهای آدمیان نشانه نمی گرفت آیا  

بازهم دستهای لیلی ومجنون ازهم خالی می ماند؟

 اما می دانم که گرچه بالاترین عشق،عشق لیلی ومجنون است وعشق شیرین وفرهاد اینها همه

 قصه هایی است که روزی آغاز وروزی دیگر به پایان رسید ویقین دارم که قلب من عشقی

 فراترازقصه های تمام شده عاشقان ایران زمین درخود دارد.

 عشقی برای تو که بهترینی

 عشقی آسمانی که هرسپیده دم کبوتران آسمانی آوازه خوان ترنم پرترانه آنند.

 عشقی فراتر از دید همگان که ازپس ابرها ودر عبوراز زهره ومشتری به قلب من رسید. 

عشقی به پاکی خاک،به زلالی زمزم ،به ماندگاری تو وباز به بزرگی تو. 

آری عشقی اینچنین ستودنی درقلب کوچک من خانه دارد وهمواره شوق دیدارت را درپهنای 

وجودم می گستراند وهمچنان به خود می بالم  که عاشق وجودی چون توام. 

هیچ کس را اینگونه شایان عشق ورزیدن نمی بینم. 

عبادت زیباست اگر تومعبد باشی

 پرستش شایسته است زمانی که دیدگانم سرشار ازوجود تو باشد.

 دل در برمن گمشده تهمت به که بندم             غیر ازتوکسی راه در این خانه ندارد.

 

 بارالها قلب کوچکم را باتمام عشقی که درآن جای دارد به تو می سپارم

 قلبم را ازآلودگی ها وزشتی ها پاک نگه دار.

 آمین

اینم آدرس وبلاگ قبلی من اما اگه خواستید در مورد اون وب کامنت بذارید لطفا همینجا بذارید

 ملودی عشق 

چون بلاگفا لینک ایرانبلاگ رو قبول نداشت با فاصله نوشتم .

نویسنده: سولماز & سالار ׀ تاریخ: شنبه هجدهم مهر 1388 ׀ موضوع: حرفهای خدایی ׀

دختر پاییزی

پاییز بود...ماه مهر ومهتاب...لحظه ای آرمانی و ستودنی.

شب بود وستاره ها چون نوعروس های پای در حجله در بستر بی کران آسمان به رقص درآمده بودند.

13 مهر بود و روز شکفتن من.

پاییز فصلی است نوشته شده بر پیشانیم. ومهر ......... چه بگویم از مهر که تمام واژه های فرهنگ لغت عشق در آن جاریست.

و اکنون این منه پاییزی هم آوازم با نسیم خنک پاییزی...با خش خش برگهای زرد...باشکوفه های در حال شکفتن...

آوازه خوان رقص مرغان دریایی ام و مشاطه گر عروس پاییز...

من دختر پاییزم . دختری از فصل برگ ریزان.دختری از تبار بوی خاک باران خورده.

دختری از دیار دشت های خزان دیده... با قلبی به رنگ آسمان پاییزی.

 امروز ۲۰ ساله شدم

 

 

 

نویسنده: سولماز & سالار ׀ تاریخ: دوشنبه سیزدهم مهر 1388 ׀ موضوع: خواندنی ها ׀

می خواهم فاحشه شوم
انشاء عجيب يك كودك ايراني (ميخواهم يك فا حشه بشوم)

می خواهم فاحشه بشوم...
مسلما این موضوع انشاء برای هزارمین بار – اگر نه بیشتر – تکرار شده ، فقط برای اینکه تغییری ایجاد بشودمعلم  موضوع را این جوری پای تخته نوشت " می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟ " ولی از همه انشاها تکان دهنده تر این یکی است " می خواهم فاحشه بشوم " شاید اولین باراست که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده .
" خوب نمی دانم که فاحشه ها چه کار می کنند ... ( معلومه که نمی دانی ) ولی به نظرم شغل خوبی است . خانم همسایه ما فاحشه است .این را مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشه مخالف است . حتی مامان هم دیگر کار نمی کند .من هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است . مامان خانم همسایه را دوست ندارد . بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست . ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد . گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد . مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟ خانم همسایه هنوز دم در بود . فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست .
... من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند . مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند .ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من . زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی آدم مهمی است . آدم های زیادی به خانه اش می آیند . همه شان مرد هستند . برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد . بعضی هایشان چند بار می آیند . بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند . همکار هایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند . من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک . بابا می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می داند . آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند .
تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد . زود زود ماشین هایش را عوض می کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش . این ور و آن ور می برند .



منبع: حال کن
نویسنده: سولماز & سالار ׀ تاریخ: یکشنبه پنجم مهر 1388 ׀ موضوع: خواندنی ها ׀

یک روز زندگی
  سلام. امروز یه داستان خیلی قشنگ براتون گذاشتم که ممکنه خیلیا شنیده باشن اما خوندنش خالی از لطف نیست. پس بسم الله

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.

به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن."

لا به لای هق هقش گفت: "اما با يك روز.... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ..."

خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد"، آنگاه سهم يك روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی كن."

او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش مي‌درخشيد، اما می‌ترسيد حركت كند، می‌ترسيد راه برود، می‌ترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟ بگذارد اين مشت زندگی را مصرف كنم."

آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....

او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما ....

اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگی كرد.

فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زيست!"

زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است..

امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟

منبع : گروه اینترنتی فیلمسرا

نویسنده: سولماز & سالار ׀ تاریخ: شنبه چهارم مهر 1388 ׀ موضوع: خواندنی ها ׀

عشق و دوست داشتن

 

عشق یك جوشش كور است
 و پیوندی از سر نابینایی،
دوست داشتن پیوندی خودآگاه واز روی بصیرت روشن و زلال.

 
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،
دوست داشتن از روح طلوع می كند و تا هرجا كه روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد.
 
عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میكند.
 
عشق طوفانی ومتلاطم است،
دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.
 
عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن رااززمین میكند و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد.
 
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد.
 
عشق یك فریب بزرگ و قوی است ،
دوست داشتن یك صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق.
 
عشق در دریا غرق شدن است،
دوست داشتن در دریا شنا كردن.
 
عشق بینایی را میگیرد،
دوست داشتن بینایی میدهد.
 
عشق خشن است و شدید و ناپایدار،
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.
 
عشق همواره با شك آلوده است،
دوست داشتن سرا پا یقین است و شك ناپذیر.
 
ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم،
از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.
 
عشق نیرویی است در عاشق ،كه او را به معشوق میكشاند،
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، كه دوست را به دوست می برد.
 
عشق تملك معشوق است،
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.
 
عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد ومیخواهد كه همه ی دل ها آنچه را او از دوست
در خود دارد ،داشته باشند.
 
در عشق رقیب منفور است،
 در دوست داشتن است كه: “هواداران كویش را چو جان خویشتن دارند” كه حسد شاخصه ی عشق است
عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند و همواره در اضطراب است كه دیگری از چنگش نرباید و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور میگردد
 
دوست داشتن ایمان است و ایمان یك روح مطلق است ، یك ابدیت بی مرز است و از جنس این عالم نیست.”

دکتر شریعتی

نویسنده: سولماز & سالار ׀ تاریخ: پنجشنبه دوم مهر 1388 ׀ موضوع: خواندنی ها ׀